دل نوشته های یک چپ دست - ':. ترانه های پاپتی ':. (وبلاگ شخصی جواد نوروزی)

.:':. شعرهایی که مرا می نویسند ... .:':.

پاره ای از نثرهای سریالی "دل نوشته های یک چپ دست"
به قلم مهدی شریفی
(م-اشتاد) عزیز

 

ای تمام شب گریه های شرقی من!!!....خسته ام!!!....خسته ام!!!.....از عصر تنازع و تناسل خسته ام...می خواهم تمام نبودنت را یک شبه بیایم.....می خواهم از تمام بودن هایت عکس یادگاری بگیرم....بیا....با تمام نگاهت بیا....با تمام حرارتت.... بیا تا این هذیانهای قبل از تدفین یک مرده ی چپ دست رنگ حیات به خود بگیرد.....بیا که هنوز مانتوی چسب کوتاه یا چادر و مقنعه ی ژاپونی ، صنعت دلربایی خال هندو را از دنیای من نگرفته است.....بیا که هنوز صدای یک پتیاره ی ارتجاعی جای اندوهناکترین غروب شبهای سیاه نخلستان مرا نگرفته است!.....بیا که هنوز در عالم سوختن بی مانندم......بیا و ببین!....هنوز به عشوه و چشمک های فانوس دریایی دل بسته ام....بیا . ببین که هنوز در رودخانه ی تجلی از تمام علایقم برهنه ام و به این بشر عصر جدید که ذلیل میکربها و دمپایی هاست رو نکرده ام.....بیا که اگر این توله انسانهای متفکر نگران آنند که هر آن کنه ی جدیدی یقه ی باد بدبوی بروتشان را بجود و جل و پلاس تمام تمدنشان را به زباله دانهای اتمی بریزد ؛ من با شمشیر و مرگ گفتگوهای توامان دارم.......بیا که تمام حسرت تو را در همان بیتی که آن شب در گوشت زمزمه کردم ، برای تمام مورچگان فریاد کردم......بیا که آغوش حسرتم چون عمرم تهی از تو بازنماند......بیا تا برایت از شبهای حرای کفر زمزمه کنم.... راستی آخرین مسیج من را چند کیلو خندیدی؟....همان که گفته بودم : چه حقیر انسانی است این جانور عصر جدید که فکر می کند با بالا بردن میزان تولید جوجه مخالفان عصر عتیق می تواند جای خوبی در شغالدانی معاصر داشته باشد....شعور خیز پنج ثانیه نیست....این جماعت بی کاج و تکلم آنقدر مصرفی اند که به سکسکه افتاده اند.....بوی گند فاضلابهای طبقاتی دنیایشان را برداشته است ولی نفس عمیق می کشند!!!...متحیرم از اینها که روغن نفهمی اشان تابه ی عقلشان را سوزانده است....اینها نمی فهمند که تخم مرغ حاصل تلاش خستگی ناپذیر خروسی بازنشسته و تحمل درد روزانه ی زایمان مرغی پیر است.....اینها نمی فهمند که در هر قالب پنیری روح گوسفندی نهفته است.....اینها نمی فهمند که چقدر گاو در دل این سوسیس ها و کالباس ها خوابیده است....اینها نمی فهمند در پس هر گره ی فرشی ، بینایی دختری روستایی و کویر نشین جا مانده است.....اینها که در خانه های چند میلیاردی اشان پز فرش دستباف دخترک روستایی نایینی و کاشانی را می زنند از حسرت های به دل نشسته ی چند هزار تومانی وی چه اطلاعی دارند؟!!!.....اینها نمی فهمند که در پس هر خشت سرامیک های متری خدا تومانشان دستها و پاهای قاچ خورده ی زنی خشت مال و محروم از هر کِرمی به یادگار مانده است.....این دنیای محکم ایشان را ببین!!!! فقط کافی ست تا زمین یک خمیازه بکشد و یا گسله های آن یک دندان قروچه برایشان بیاورد ؛ آنوقت ببین چطور اینهمه نخوت و بزرگ بینی و خودپسندی به نعش تبدیل می شود!!!.....اینها عقلشان سیب زمینی است ولی قدر سیب زمینی را در چرخه ی حیات نمی دانند....برای پیاز در آشپزخانه ی نمور روحشان تره هم خورد نمی کنند.....هنوز مثل اجداد گوریلشان برای موز و نارگیل صف می کشند.....چرا نمی فهمند که تراس مجتمع ها باند فرود فرشتگان و معبد نیایش است؟!!!.....اینها هنوز شیلنگ بنزین را مثل شیلنگ توالت به دست می گیرند!!!......اینها شهرشان در پناه آبادی ها ساخته نشده است....هر شهرشان محصول ویرانی و نابودی یک روستاست.....اینها برقشان را از کوهستان نگرفته اند ، آب را شکنجه می کنند تا نور را به خانه هایشان نازل کنند.....برای همین است که هنوز عاشق پت پت فانوسم....من هنوز آکروباتچی کلماتم....هنوز مثل بالرینی در پیست استعارات و کنایات می رقصم...من قلم را هنوز با دست چپ ، مماس با قلبم می گیرم.....من هنوز قلبم را با قلم و تو شریک هستم......هنوز آنقدر باسواد نشده ام که روستا را ترک کنم......هنوز بوی باورم را شبی یکبار کنترل می کنم.....هنوز فیوض فیوضات شرقی ام را هر روز صبح چک می کنم تا مبادا در رفته باشد.....من قلم را دوست دارم ، معتقدم که نویسنده و شاعر ضامن نارنجک قیامت هستند.....نویسندگان و شاعران نباید در لابه لای زرورق های استعاره و غلاف تشبیه قایم شوند.....عنصر استتار در فیزیک نیست در مفهوم و معانی ست.......قلم نویسنده اگر بیش از حدّ کوچک باشد ، معانی بزرگش از دست می رود.....و اگر قلمش بیش از اندازه بلند باشد ، تیزی معانی اش کند می شود.....قلم نویسنده باید در دست چپش باشد ، مماس با قلبش......نویسنده باید حوصله ی شرقی داشته باشد...متن کارگاه ساختمانی نویسنده است.....نویسنده و شاعر باید از ابزار دقیق و مصالح مرغوب استفاده بکند.....نویسنده باید دیوار متنش را کاردک بکشد و نخاله ی ساختمانی اش را الک کند....نویسندگان کار تنظیم طلوع و غروب شعور و احساس را بر عهده دارند.....نباید خلوت نویسندگان و شاعران را به حیاط متصل کرد.....متن ، کار دقیق تنظیم روح را بر عهده دارد......گاهی یک شعله ی کوچک کبریت صحرایی از خاطره را روشن می کند و گاهی یک صدای چک چک شیر آب در کنج اتاقی تاریک کار آبشار بزرگی را در دره ی عمیق تخیّل انجام می دهد.....هر نویسنده ای تخیّلی دارد و تخیّل من جنگ است.....تخیّلی که دنیا را رو به تمام شدن می برد.....دنیا با تمام بزرگی اش ، در چشم جنگ محل تمام شدن است.......امروز واژگان را مسخره می کنند.....کسی حق ندارد به کلمات انگ بچسباند....کسی نمی تواند برای رتق و فتق امور شخصی اش واژگان سربه زیر را زندانی کند.....کلمات روح ماسیده ی بشر را سشوار می کشند...کلمات وظیفه ی آبیاری روح را بر عهده دارند....بعضی ها با کلمات مثل سفارش کله پاچه برخورد می کنند.....بعضی ها از بس ادای فلسفی درمی آورند که شاهکار کلماتی اشان می شود ترکیب کشک بادمجان......کلمات ، مرزهای امپراطوری روحند....کلمات نینوای عاشقی را در دستگاه نی در کنار تلی از خاکستر می نوازند.....این کلمات هستند که نویسنده و شاعر را می سرایند....امروز این جماعت بی کاج و تکلّم نام هرچه از دهان لقشان کف می کند و بیرون می پرد ، شعر می گذارند...در قاموس ایشان شعر و شاعری و منثوری مساوی با حنّاق گرفتن کلمه ای ست....باید خِرشان را چسبید تا از فاحشه گویی دست بردارند.....هر ننه قمری که قمر نمی شود....متاسفانه در طول کیلومترها متن ، مناظر طبیعی کلمات را به غارت برده اند و بجایش مناظر منفور و غیر طبیعی آمریکای لاتین را کار گذاشته اند.....مگر می شود سر من را کلاه گذاشت؟!!!....اینها نوشتنشان دوره ای ست.....یا نرینه می خواهند برای شبهای بی ستاره اشان یا عقده ی علامت شدن دارند....علامت ها را همه می خوانند.....بعضی ها دوست دارند علائمشان را بو کنند.....بول ادبی در این عصر تناسل مرسوم است.....فیلسوفان بی شعوری که توهم شعور دارند.....هنوز عقل چرکشان را در حوض های کهن ننداخته اند که داعیه ی استخر و جاگوزی مدرن دارند....بعضی ها باور نمی کنند که به چاه استعدادشان از روز ازل سیفون کشیده اند.....باز کلفت می گویند و سیفون می کشند....وقتی هر چُلُمبن بی خاصیتی استخوان له کرده در ادبیات می شود ؛ باید قورباغه هم خود را در جرگه ی شاعران معرفی کند.....صد رحمت بر جد و پدر جد قورباغه که قور قورش ریتم و وزن دارد.....در مذهب نوشتن ، استعداد واجب است ، ممکن نیست.... بعضی ها جلق ادبی می زنند.....اینها خود ارضای ادبی اند....اینها قضای حاجت می کنند.....بعضی ها نوشته هاشان بوی فاضلاب می دهد.....بعضی ها مثل مگس به مدفوع کلامشان می چسبند.....میمونهایی که لوطی وطی کنشان فقط ادا به آنها یاد داده است...اینها لورکا و اگزوپری اماله می کنند.....شاعری این نیست که زیر دوخم کلمات را بگیری و بزایی.....بعضی ها بجای اینکه نبترینشان را فشار دهند ، کاغذ مظلوم و سر به زیر را زیر لگد می گیرند...به نوشته های بعضی ها که میرسم بی اختیار یک اِهِن بلند می گویم....بعضی ها حسرت تشک و رختخوابشان را به کلمات تحمیل می کنند.....بعضی ها هر شب به واژه ها تجاوز می کنند....بعضی ها از کلمات پول ناموس فروشی خود را طلب می کنند....بعضی ها کلامشان در میدان زیر ناف متحیّر و سرگردان می ماند......بعضی ها با کلماتشان به دریوزگی فاحشه های عصر تناسل می روند....موس موس کردن دنبال ماتحت جامعه ی نسوان اوج شاعری اشان است....بعضی ها کلمات را استفراغ می کنند تا فلسفه ی هرزگی اشان آشکار نباشد....اگر ترتیبشان را بدهی دیگر به حریم کلمات تجاوز نمی کنند.....نردبان نویسی که شاعری نمی شود....شاعر روحش را از کوه تخیّل به پایین پرت می کند....لنگ کلماتش را با دیدن هر نرینه ای هوا نمی کند.....شاعر باید خود را در امواج حوادث غرق کند.....مزد کلماتش را سر هر بیت بپردازد....شاعر نباید مثل سگ احساسش را در کلمات بو کند..... وحی باطن جوشیدن احساس نیست!!!....کسی نباید با مثانه ی پر شعر بگوید چون سرانجام باید آن را در چاه دهانش بول کند.....شاعری ریاضت دارد.....هر ننه قمری نمی تواند تنبان دهانش را سر هرّه باز کند و ور بزند که شاعر است.....ریاضت شاعری را نمی توان با هر بی سر و پایی کشید......هر بی سرو پایی هم نمی تواند ریاضت کش شاعری باشد.....شاعری سهمیه دارد....سهمیه مجاز شاعری تهی شدن است.....شاعر ریاضت کش اهل عمل است....بجای آنکه حسرتش را در ملاء عام قی کند می نشیند و ریاضت و عملش را بجا می آورد....شاعر کاری به کار کسی ندارد.....حریم خلوت کسی را مصادره نمی کند.....عاشق تنبان نمی شود....رختخواب فقط مفهوم مرگ برایش دارد.....تابعد......

+ * زمان درج مطلب: ٢ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ عکس العمل ()