برای دهم آذر... - ':. ترانه های پاپتی ':. (وبلاگ شخصی جواد نوروزی)

.:':. شعرهایی که مرا می نویسند ... .:':.

 

خورشید بالا آمد و یک روز دیگر

امروز بدبختی پس از دیروز دیگر

درد آسمان را جان به لب می کرد ای کاش

خورشید را بالا نمی آورد ای کاش!

خورشید ِ از مشرق به مغرب در توالی

هر روز آونگ مسیر بی خیالی

هر روزها، هر روزها، هر روزهایم

تکرار من از ابتدا تا انتهایم

تکرار من در روزها، در ماه، در سال

تکرار فیلم ثابتی تا مرز سریال!

بازیگر از تکرار نقشش در ستوه است

یک درّه پایان خوش ِ این رشته کوه است!

وقتی که هر کوهش کرور درد باشد

تکرار هر روزش مرور درد باشد

این شعر هم عاصی شد از تکرار ِ تکرار!

تکرار را بردار و یک تشدید بگذار!

تشدید روی حرف های واژه ی "درد"

این واژه را معنای گنگ زندگی کرد!

تا درد را من جرعه جرعه نوش باشم

تا اوج ارضا کردنش آغوش باشم!

تا درد در من ریشه کرده پا بگیرد

بر حکم قتلم از خودم امضا بگیرد!

تا رود باشد درد اگر دریا شوم من

او پاسخم باشد اگر "آیا" شوم من!

خورشید بالا آمده... این درد کم نیست!

بیزارم از خورشید! این دست خودم نیست...

بیزارم از خورشید، از یک روز دیگر

امروز نحسی جنس دیروز مکرّر

وقتی که در زندانی از خورشید سیری

تقویم زجرت می دهد وقتی اسیری

وقتی اسیری شعر سردت بی گناه است

تقصیر شاعر نیست "این خانه سیاه است"!

تقصیر شاعر نیست هر شب سُرفه ی درد

تقصیر شاعر نیست هر روزش اگر سرد

تقصیر شاعر نیست دیوار و سکوتش

تقصیر شاعر نیست تار عنکبوتش

تقصیر شاعر نیست تنهایی ِ ذاتی

توی شیوع زندگی های نباتی...

مانند بامبو ساکت و در پیچ، در تاب

مانند بامبو ریشه هایی سست در آب

مانند بامبو بی تفاوت زنده بودن

یک شیء بی خاصیت بیننده بودن!

من شاعرم! از این تماشا سیر ِ سیرم

این پیله پیرم کرد! پس کی پر بگیرم؟

من شاعرم! تا کی در این دربسته باشم

حق دارم از این زنده بودن خسته باشم!

حق دارم استفراغ از تکرارها را

دیوارها را تف به این دیوارها را!

حق دارم این زندان به لب آورد جانم

هر میله اش یک کارد شد بر استخوانم

شاعر که باشی زندگی زندان ترین است!

انگار دور ِ بودنت دیوار چین است

انگار روی سینه ات آوار داری

ده‌ها گسل توی دلت انبار داری

یک جای کارت دائمن انگار لنگ است!

دنیای شعر از دور دنیایی قشنگ است

دنیا به چشمش جور مخصوصی ست شاعر

گاهی پر از غمهای منحوسی ست شاعر

شاعر که باشی آسمان هم با تو قهر است!

گهگاه باران هم برایت جام زهر است

گاهی که باید از جدایی ها بگویی

از انتحار آشنایی ها بگویی

باران برایت حس نوستالژیک دارد

هر قطره اش تصمیم بر شلیک دارد!

تا زیر باران رنج را درگیر باشی

الهام باران را خودت تعبیر باشی!

من شاعرم! تعبیر رنج زنده بودن

از مُردگی در زندگی آکنده بودن!

هر سال تقویم جدیدی دوره کردن

زنجیر بر پا، یوغ زندان دور گردن

خورشید بالا آمده! یک روز دیگر

روز دهم از ماه پاییزی ِ آذر

روز شروع دردها، روز تولّد

روزی که پایانم از آن آغاز می شد

گیرم که میلاد تنم امروز باشد

روز وقوع بودنم امروز باشد

امروز از دیروز و فردایم جدا نیست!

توی قفس مرزی میان روزها نیست...

سلول من دیروز و امروزش همین است

دیوارهای خانمان سوزش همین است

امروز هم یک "خط" به دیوارم فقط شد

تکرار خطی در قطار چوبخط شد

بار قطار خسته از این راه، آه است!

مشتاق سوت آخرش در ایستگاه است

در ایستگاه آخر این ریل ممتد

جایی که آزادی به رنگ مرگ آمد

روزی که من آنروز "من" را دوست دارد!

هر بند من بند کفن را دوست دارد!

آن روز با رخت سپید و روی دوشم...

پس حق بده امروز را مشکی بپوشم!

.

.

*جواد نوروزی

+ * زمان درج مطلب: ٢۸ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ عکس العمل ()