نظیره نویسی های شعری ! - ':. ترانه های پاپتی ':. (وبلاگ شخصی جواد نوروزی)

.:':. شعرهایی که مرا می نویسند ... .:':.

سلام به دوستان همیشه همراه

برای این به روز رسانی قصد داشتم یکی از شعر نوهام رو بنویسم

ولی با دیدن مطلبی وسوسه شدم چند بیت خاص بنویسم که تبدیل به مطلب این به روز رسانی شد

این بار مطلب این وبلاگ جواب خودم در دامنه ی دو نظیره نویسی شعری هست که بین شاعرای بزرگ گذشته و معاصر صورت گرفته که ازتون دعوت می کنم مطالعه کنید

کمی طولانی هست ولی جذابیت خاصی داره این بگو مگوهای شاعرانه !

۱) اولین نظیره نویسی بین حافظ و صائب تبریزی ! و شهریار در گرفته بوده که البته بعد از شهریار شاعران زیادی در ادامه سروده هایی داشتند که روی نت قابل جستجو هست:



حافظ شیرازی :

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را


جواب صائب تبریزی :

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سرو دست و تن و پا را

به معشوقم چو می بخشم ز مال خویش می بخشم

نه چون حافظ که می بخشد سمر قند و بخارا را


و جواب شهریار هم بسیار جالب بوده :

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را

هر آنکه چیز می بخشد ز ملک خویش می بخشد

نه چون صائب که می بخشد سرو دست و تن و پا را

سرو دست و تن و پا را ز بهر گور می بخشند

نه بهر ترک شیرازی که شور افکنده دنیا را



و من هم جسارتا چند بیتی رو در ادامه نوشتم :

اگر آن یار سیمین بر ، که لرزانده دل ما را

به روی چشم امیدم نبندد جمله درها را

چو می دانم همه دنیا به یک ارزن نمی ارزد

نمی بخشم به او مـُـلک سمرقند و بخارا را

اگر خواهم متاع من به کار آن نگار آید

یقیناً هم نمی بخشم سر و دست و تن و پا را !!!

تمام آرزوی من کنارش زندگی باشد

نه مرگم آرزو باشد که بخشم روح و اجزا را !

همه دارایی شاعر دلی از جنس باران است !

که حاتم گونه می بخشم اگر خواهد دل ما را



* جواد نوروزی
16/1/1389



۲) و نظیره نویسی دوم :



شعر زیبای حمید مصدق:

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت



جوابی که منسوب به فروغ فرخ زاد هست ( هرچند با توجه به تحقیقاتی که کردم احتمال تعلق این شعر به فروغ خیلی کمه ) :

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک

لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد

گریه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز


سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...




و سروده ی بنده در ادامه ی این نظیره نویسی :

دخترک خندید و

پسرک ماتش برد!

که به چه دلهره از باغچهی همسایه
 
سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست،

حرمت باغچه و دختر کم‌سالش را

از پسر پس گیرد!

غضب‌آلود به او غیظی کرد!

این وسط من بودم،

سیب دندان زده‌ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم،

بین دستان پر از دلهره‌ی یک عاشق

و لب و دندان ِ

تشنه‌ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

چون رسولی ناکام!

هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولی زیر لب این را می‌گفت:

"او یقیناً پی معشوق خودش می‌آید!"

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

"مطمئناً که پشیمان شده بر می‌گردد!"

سالیانی‌ست که پوسیده‌ام آرام آرام

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز...

جسم من تجزیه شد ساده
 
ولی ذرّاتم

همه اندیشه‌کنان غرق در این پندارند:

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت...!

*جواد نوروزی
۱۸/۰۱/۱۳۸۹

+ * زمان درج مطلب: ۱٩ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٤:٢۸ ‎ق.ظ عکس العمل ()